قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

338

تاريخ نگارستان ( فارسى )

قائل آن حيران ماندى مؤيد اين معنى آنكه انورى قصيدهء كه مطلعش اينست در مدح سلطان در سلك نظم كشيد . نظم : گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد بامداد متوجه منزل معزى شده خود را در لباس ارباب جنون و وسواس به دو نموده گفت شعرى در مدح سلطان گفته‌ام مأمول آنكه آن را بر وجه ابلغ بگذرانى و مرا بپايهء تربيت سلطان رسانى معزى وضع غريب و نواى عجيب مشاهده نموده گفت شعرت را بخوان وى خواند كه . بيت : زهى شاه و زهى شاه و زهى شاه * زهى مير و زهى مير و زهى مير معزى در خنده شده بر سبيل تمسخر گفت چرا نميگوئى زهى ماه و زهى ماه و زهى ماه انورى گفت نشنيدهء كه هر شاهى از اميرى ناگزير است معزى آن را وسيلهء نديمى دانسته گفت صباح بگاه بر در خانهء پادشاه آى كه آنچه خاطرخواهست چنان شود القصه روز ديگر در حينيكه معزى در خدمت پادشاه بود انورى كس بدرون فرستاد . ملك الشعرا از معزى آنچه ديده و شنيده بود بموقف عرض كشيد و انورى را بمجلس خواسته و او با لباس و جامه تغيير داده در زى ارباب عمايم بدرون رفت معزى تعجب كرده شعر خواست و انورى مطلع مذكور را خوانده گفت اين قصيده‌ايست مشتمل بر چندين ابيات اگر از شماست باقى ابياترا بخوانيد و اگر از شما نيست اعتراف نمائيد تا بقيه خوانده شود سلطان از اين سخن دانست كه معزى سابقا با ديگران چه كار ميكرد . [ 564 - بشاهى نشستن عبد اللطيف . ] 564 من الاتفاقات گويند كه چون سرير سلطنت بفرشكوه عبد اللطيف سعادتمند سربلند گشت نخست سلطان ابو سعيد را از ميان ايل ارغون بيرون آورده او را بجان امان داد و اما چند روزى بتنگناى زندانش فرستاد و در آنولا از حسن اخلاص از زندان خلاص گشته بصوب بخارا شتافت و در روز جمعه كه شبش او را گرفته مقيد ساختند و داعيه داشتند كه بجان او ضررى رسانند ناگاه خبر واقعهء عبد اللطيف رسيد و همان جماعت او را نه تنها از زندان خلاصى دادند بلكه زبان عجز و انكسار گشادند . نكته : هر زحمتى مستلزم رحمتى است و هر محنتى مستلزم نعمتى فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً * [ 565 - داستان محمد اردستانى . ] 565 من بدايع الاحكام مؤلف روضة الصفا آورده كه علاء الدين على قوشچى گفت كه روزى در مجلس ميرزا نشسته بودم كه مولانا محمد اردستانى كه اعجوبهء زمان و نادرهء دوران بود و در فن رمل بتخصيص قسم ضمير بيعديل و نظير بود درآمد ميرزا فرمود كه قرعهء بينداز و ما را از ما فى الضمير خبردار ساز مولانا حسب الامر طالع وقت ملاحظه نموده رمل كشيد و گفت سئوال از خادمان حرمست و زبان مقال در آن وادى كوتاه ميرزا